تبليغاتX
سایه نقره ای

سایه نقره ای

هیچی

آنچه آدمی را والا می کند

مدت احساس های والا در اوست

نه شدت آن احساس ها .

فردریش نیچه

نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 0:17 توسط سایه|

سفر باید کرد ولی نه به دور دست ها....



در سکوت بنشین...

کمی به آسمان درونت بنگر...

کمی آرام باش!کمی به ذهنت تنهایی و سکوت هدیه کن!

بعضی هاشو جا بذارو برو

جرات کن

کمی جرات

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 23:48 توسط سایه|

دانشنمدان متعقدند

که مغز انسان فقط به اول و اخر کملات توجه مکینه

هیمنه که تونستی این رو بخونی

حالا بگو چند تا کلمه غلط بود؟

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 14:31 توسط سایه|

چیه خوب؟!!!!!!!!!

چی بگم خودتون می دونید دیگه.

۱ هندونه ... حمله...

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 8:33 توسط سایه|

یادمان رفت،تو را

پی اندوه نگاری که شبی

بی خبر رفت و دگر باز نگشت!

یا پی لذت یک شادی ژرف،روی اندیشه پر وسوسه دانایی!

آری این بار هم انگار،یادمان رفت تو را...!

به کجا می رفتیم،که تو از خاطرمان می رفتی؟!

به جهانی که در آن،از زمین دلمان،علف هرز "چرا؟"می رویید؟!

یا به آن وادی سرگردانی،که هوایش همه ازحسرت وتردید،به تنگ آمده بود؟!

به کجا می رفتیم؟!

تو پر از معجزه بودی و من و ما و همه

در دل روشن نور،با چراغی همه اما و اگر،پی تو می گشتیم!

...تو،همین جاهایی...

من تو را می بینم

                                                        مهین رضوانی

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 10:47 توسط سایه|

الان چه حسی دارم؟!!!!!!!

خوشحالم...

غمگینم....

یا.....

بی تفاوت شدم؟!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم!!!!

توام نمی دونی؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 14:12 توسط سایه|

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 8:56 توسط سایه|

شده تا حالا دوس داشته باشید رها بشید

به هیچ جا تعلق نداشته باشید

هیچی هیچی رهای رها

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 10:22 توسط سایه|

..... یه چیزی راجع به       اندازه آسمان دلتنگی مان             نوشته بود

من حالا می گم به اندازه آسمان دلتان در این ماه پرواز کنید

آسمان دلتان آبی و بلند

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 9:12 توسط سایه|

و کسی می آید،که به ایمان تو بی تردید است!

و دلش آن قدر بی رنگ است،که از آن سوی دلش

حرمت آبی فردا پیداست!

من،چرا یادم رفت که تو هستی ،

و چرا می گشتم ،همه عمرم را، پی فهمیدن تو...؟!

که تو هر لحظه همین جاهایی...و مرا می فهمی!

و من از بودن تو،خود آرامش و عشقم،و پر از نور و امید...

و دگر می دانم،که تو هستی،همه جا و همه  وقت!

و به من نزدیکی...

تو، همین جاهایی

 

نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 8:43 توسط سایه|


آخرين مطالب
» مدت؟! احساس؟! شدت...؟!
» سفر
»
» هندونه و.....
»
» توام نمی دونی؟؟
» یه جا واسه خودت یا واسه دلت
» رهایی
» آسمان دل
» خدا
Design By : Pars Skin